به نام خداوند بخشنده مهربان
لباس سربازی کفنم شد!
سلام مادر
سلام پدر
خیلی نمیتوانم کش بدهم و بحث را طولانی کنم، در یک کلام خبر خوشی دارم از همان خبرها که تا شنونده میشنود، میخواهد پر بکشد؛ چرا که خودم هم وقتی فهمیدم، با اینکه پرواز کرده بودم اما اوج گرفتم. به سمت بالا و بالاتر.
میخواستم خیلی سریع بگویم اما باز صحبتم کش آمد. باید بگویم:
– دارم میآیم!
همین. نمیتوانم تصور کنم که از این خبر شوکه خواهید شد یا اینکه چنین اخباری را باید آرام آرام داد، راستش میدانم که چقدر چشم انتظار چنین لحظهای بودید و حالا رخ داد و آنچه برایتان آرزویی دست نیافتنی شده بود، میسر شد.
نه اینکه نخواهم بیایم! نمیگذاشتند بیایم و من اصلا نمیدانستم مدفون در کجا هستم. سخت است آدم مرز کشورش را گم کند. گرچه بوی خاکِ آنجا فرق داشت اما باید از کجا میدانستم که فرسنگها از کشور دورم؟
رفته بودم به سیستان و بلوچستان. هر وقت سوار تاکسی میشدم تا مرا به سمت مقر ببرد و وقتی راننده میپرسید:
– اهل کجایی؟
تا میگفتم:
– اردبیل
برای چند دقیقه از توی آینه به چهرهام خیره میشد و بعد میگفت:
– اووووووووه کوهِ سبلان! از اون سر ایران اومدی این ور ایران!
لباس سربازی را که به تن کردم، خودم هم باورم نمیشد خدمتم بیفتد پاسگاه مرزی تسمر سراوان. چشمانم مدام به دستان پینه بسته پدرِ کارگرم بود و نگاهِ پر شوقِ تو ای مادر که وقتی برای مرخصی میآمدم، سر از پا نمیشناختید و من هم میخواستم خدمت سربازی زودتر تمام شود و عصای دستتان شوم اما… نشد.
راستی مادر…
الان سی و شش سالم است! نمیخواهی برای پسرت آستین بالا بزنی؟ مردی شدهام برای خودم. ریش و سبیلم دارد به سفیدی میزند. دیگر دارم پیر پسر میشوم. میدانم چقدر دلت میخواست مرا در لباس دامادی ببینی و قول داده بودم که وقتی خدمتم تمام شد، به فکر کت و شلوارِ ازدواج باشم اما چه کنم که حتی کفنم هم لباسِ سربازیام شد!
از آن روز شانزده سال میگذرد و حالا مرا پیدا کردهاند آن هم در صحراهای داغ پاکستان. چه فرقی میکند که سرم را از تن جدا کردند یا با گلوله سوراخ شد بدنم یا آنقدر تنم را شکنجه کردند تا قلبم ایستاد، مهم این است که دارم برمیگردم پیش شما.
فکر کنید خدمتم تمام شده و دارم میآیم، برایم گوسفند قربانی کنید، کوچه را آذین ببندید، شهر را خبر کنید، سر راهم گل بریزید…
راستی الان ساعت چند است؟ دیگر طاقت ندارم و برای دیدار لحظه شماری میکنم. ببخشید که صورتِ خوبی از من باقی نمانده و تمام بدنم را استخوان فرا گرفته، عذر میخواهم که باید بر اسکلتی خونین بوسه بزنید اما بگذارید من هم دست و پای شما را ببوسم.
پدرم…
مادرم…
در آن جای غریب، بازها چهرههای شما مقابل چشمانم آمد. بارها با یاد شما به خواب رفتم و بیدار شدم و حتی موقع جان دادن، یادتان بودم.
خیلی حرف زدم. باز کشدار و طولانی. برایم فقط بخندید که دیگر تمام شد و دارم برمیگردم ایران تا بیایم اردبیل خودمان.
خودم گریهام گرفته است اما از شما میخواهم اگر مرا دوست دارید، اشکی نریزید.
انتظار به پایان رسید.
فرزند دلبندتان محسن ایراننژاد
- نویسنده : محمدحسین حسینپور














